فی دوو

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

فی دوو

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

دانلود مقاله مغناطیسم

اختصاصی از فی دوو دانلود مقاله مغناطیسم دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

مقدمه
داده‌های بدست آمده از مطالعات پاینه مغناطیسم ، نه تنها باعث شد که در دهه 1940 و اوایل 1950 نیروی تازه‌ای به موضوع شناوری قاره‌ها دمیده شود، بلکه قویترین استدلالهای ممکن را برای طرفداران شناوری قاره‌ها فراهم آورد. علاوه بر این ، مطالعات یاد شده در نشان دادن جوان بودن حوضه‌های اقیانوسی در مقایسه با قاره‌ها مفید بوده و در گسترش نظریه تکتونیک صفحه‌ای موثر بودند. همه ما با این اصل که زمین به صورت یک آهنربا رفتار کرده و در نتیجه عقربه قطب نما همبشه در جهت شمال مغناطیسی قرار می‌گیرد، آشنا هستیم.
میدان مغناطیسی زمین را می‌توان به صورت یک سری خطوط نیرو تصور کرد. هر آهنربایی که بتواند آزادانه در فضا حرکت کند، سوگیرشی در امتداد یکی از این خطوط خواهد داشت. شدت میدان مغناطیسی زمین در استوای مغناطیسی به حداقل خود رسیده و با حرکت دادن از آن به سمت دو قطب ، میزان شیب افزایش می‌یابد. شدت میدان مغناطیسی زمین در دو قطب شیب ، تقریبا دو برابر آن چیزی است که در استوای مغناطیسی وجود دارد.
تغییرات دیرپای میدان مغناطیسی
از زمانهای بسیار دور ، یعنی از نیمه قرن هفدهم ، دانشمندان می‌دانستند که انحراف مغناطیسی با گذشت زمان تغییر می‌کند. از آن زمان تاکنون ، نه تنها موفق به نشان دادن تغییرات آرام در مقدار انحراف مغناطیسی شده‌ایم، بلکه در تشخیص تغییرات میل و شدت آن نیز موفقیتهایی بدست آورده‌ایم. تغییرات مغناطیسم ، در طول دوره‌هایی چندین ساله ، صورت گرفته است. از آنجا که این تغییرات ، تنها از روی آثار تاریخی طولانی قابل تشخیص می‌باشند، آنها را تغییرات دیرپای می‌نامند.
علت مغناطیسم زمین
علت مغناطیسم زمین ، هنوز هم به عنوان یکی از مزاحمترین معماهای مطالعه زمین باقی مانده و پاسخ کاملا قانع کننده‌ای برای این پرسش پیدا نشده است. میدان مغناطیسی زمین ، از مولفه‌های بیرونی و درونی تشکیل شده است. بخش بیرونی این میزان ، عمدتا ناشی از فعالیت خورشید است. این فعالیت ، بر روی یونسفر (Ionosphere) تاثیر گذاشته و ظاهرا ، علت توضیحی توفانهای مغناطیسی و نورهای شمالی است.
تغییرات و اثرات میدان بیرونی ، ممکن است که بسیار سریع و ناگهانی صورت پذیرند، اما بر روی میدان درونی زمین که مورد توجه اصلی ما می‌باشد، اثر ناچیزی دارند. اولین کسی که نشان داد زمین رفتاری مانند یک آهنربا دارد، ویلیام گیلبرت فیزیکدان انگلیسی قرن شانزدهم بود. وی اظهار داشت که میدان مغناطیسی زمین ، ناشی از وجود توده بزرگی است که زیر سطح قرار داشته و بطور دائم مغناطیسی شده است.
در نگاه اول ، این برداشت ممکن است که جالب توجه به نظر برسد چرا که نه تنها مقادیر متنابهی از کانیهای مغناطیسی در پوسته زمین یافت شده‌اند، بلکه تصور زمین شناسان نیز این است که بیشترین بخش هسته زمین از آهن تشکیل یافته است. از آنجایی که بررسیهای دقیق نشان داده‌اند که میانگین شدت مغناطیسی بودن زمین ، بیشتر از آن چیزی است که در سنگهای تشکیل دهنده پوسته آن دیده می‌شود، می‌بایستی به منشا مغناطیسم زمین ، نگاهی عمیقتر بیافکنیم.

 

پارینه مغناطیسم
برخی از سنگها ، مانند کانیهای آهن (هماتیت و مانیتیت) ، دارای خاصیت مغناطیسی شدیدی هستند. با این وجود ، اکثر سنگها فقط بطور ضعیفی چنین هستند. در واقع خاصیت مغناطیسی هر سنگ ، در کانیهای آن نهفته است و اگر بجای صحبت از خاصیت مغناطیسی سنگ ، از خاصیت مغناطیسی کانیها سخن بگوییم، کاری صحیح تر است، اما به دلیل عرف موجود ، ما نیز به خاصیت مغناطیسی سنگ اشاره می‌کنیم.
این خاصیت مغناطیسی را تحت عنوان مغناطیسم طبیعی دائمی شناخته و آن را به اختصار ، با سه حرف لاتین (NRM) نشان می‌دهند. این مغناطیسم دائمی ، ممکن است که با سوگیرش کنونی میدان مغناطیسی زمین ، مطابقت داشته و یا نداشته باشد و ممکن است که از طرق مختلف ، توسط سنگ کسب شده باشد.
نتایج مطالعات پارینه مغناطیسی
در مطالعات مربوط به وضعیت قطبهای قدیمی ، فرض بر این است که میدان مغناطیسی ، دوقطبی بوده و همچنین ، وضعیت نزدیک به محور چرخش زمین دارد. یکی از نتایج این فرضیات آن است که در گذشته ، قطبهای جغرافیای زمین می‌بایستی بر قطبهای ژئومغناطیسی آن منطبق بوده باشند. بدیهی است که چنین وضعیتی در زمان حال وجود ندارد. داده‌های حاصل از مشاهدات صورت گرفته، موید این ملاحظات تئوریک می‌باشند.
با رسم کردن قطبهای مجازی ژئومغناطیسی میدانهای متغیری که در طول دوره‌های طولانی مشاهدات مغناطیسی در جهان ثبت شده‌اند، در می‌یابیم که وضعیت قرارگیری این قطبها ، گرایش به انباشت در اطراف قطبهای جغرافیایی دارد. دلیلی قانع کننده تر در این مورد قطبهای پارینه مغناطیسی محاسبه شده ، بر مبنای اندازه گیریهای انجام گرفته بر روی سنگهای پلیستوسن و زمانهای اخیر است. داده‌های پارینه مغناطیسی بدست آمده از سنگهای دوران سوم ، تقریبا بطور قاطع نشان می‌دهند که از زمان الیگوسن تاکنون ، هیچ تغییر مهمی در قطبهای ژئومغناطیسی زمین صورت نگرفته است.
با این وجود ، اگر باز هم در زمان به عقب رفته و از الیگوسن بگذریم ، شواهدی که بر وجود یک قطب مغناطیسی تغییر کننده دلالت دارند، بیشتر شده و بر اساس بحثی که در بالا داشتیم، این تغییر می‌بایستی با تغییر قطبهای جغرافیایی همراه بوده باشد. مهاجرت گسترده قطبهای مغناطیسی (و تا حدودی ، قطبهای جغرافیایی) و مشاهدات مربوط به مسیر مهاجرت قطبی قاره‌های مختلف ، که قابل انطباق بر یکدیگر نیستند، پرسشهای فراوانی را بر می‌انگیزد. در واقع ، برای یافتن پاسخ این پرسشها ، خود را با تمامی مفهوم شناوری قاره‌ها روبرو می‌بینیم.
تاریخچه
شروع مطالعات زمین شناسی فیزیکی را می توان به مطالعات فیثا غورث در مورد کروی بودن زمین نسبت داد. کرویت زمین توسط فیثا غورث با تکیه بعضی دلایلی فیزیکی در سال 530 قبل از میلاد مشخص شده بود، پس از آن در سال 240 قبل از میلاد رئیس کتابخانه اسکندریه به نام اراتوستنس برای اولین بار شعاع زمین را اندازه گرفت پس از آن دانشمندان بزرگی گالیله گردش زمین به دور خورشید و نیز کروی بودن آن را اثبات کرد و نیروی جاذبه کره زمین توسط نیوتن کشف شد. امروزه نیز با استفاده از دستگاههای پیشرفته و مطالعات فراوان اطلاعات بسیار خوبی را در مورد خصوصیات طبیعی و فیزیکی زمین به دست آوردیم که در توجیه بسیاری از مسائل ناشناخته و پیچیده زمین بسیار موثر بوده اند.

نقش و تاثیر آن در زندگی
تلفیق مطالعات صورت گرفته در زمینه زمین شناسی فیزیکی با دیگر اطلاعات بدست آمده از مطالعات ژئوفیزیکی و چینه شناسی و... می تواند کمک بسیار شایانی در اکتشافات معدنی و نفت و... بکند. مثلا از طریق اندازه گیری شتاب مغناطیسی و بررسی آنومالی های آن می توان به وجود بعضی از مواد معدنی از منطقه پی برد هر گاه شتاب جاذبه اندازهگیری شده پس از انجام تصحیحات ناشی از عوامل موثر یاد شده باز هم با مقدار تئوری آن اختلاف داشته باشد، این اختلاف که ناشی از تفاوت جرم مخصوص سنگهای زیر زمین است، به نام آنومالی خوانده می شود.ب ا بررسی این آنومالی تا حدودی می توان به ساختمان داخل زمین پی برد. مثلا آنومالی منفی شتاب جاذبه منفی نشانه آن است که در زیر ایستگاه اندازه گیری، توده ای، که جرم مخصوص آن از سنگهای اطراف کمتر است را دارد. مثلا وجود نمک در زیر زمین ممکن است این پدیده را به وجود آورد.

 

 

 

حدود زمین شناسی فیزیکی
بین علم زمین شناسی فیزیکی و سایر گرایش های علم زمین شناسی نمیتوان حدود مشخص را در نظر گرفت به طور کلی می توان گفت زمین شناسی فیزیکی در حقیقت همان زمین شناسی عمومی است که شامل اکثر مباحث علم زمین شناسی می باشد. ولی با پیشرفت علم زمین شناسی و لزوم بکار گیری شاخه های آن به صورت تخصصی تر، این شاخه ها از علم زمین شناسی فیزیکی جدا شده و پر و بال بیشتری به آنها داده شد. ولی در کل می توان گفت که زمین شناسی فیزیکی می تواند تمامی آنها را در برگیرد. برای مثال مطالعه آبکره زمین که امروزه بیشتر توسط شاخه آب شناسی مورد بررسی قرار می گیرد جزئی از بررسی های زمین شناسی فیزیکی است. در زمین شناسی فیزیکی مطالعه مشخصات آبکره ، اینکه مساحت اقیانوسها، دریاها و دریاچه ها و درصد آنها، چقدر است ولی در آب شناسی به صورت تخصصی تر مطالعه آبهای موجود در زیر زمین یا آبهای سطحی از نظر شیمیایی و فیزیکی و غیره می باشد. بطور کلی می توان گفت که زمین شناسی فیزیکی اکثرعلوم مختلف زمین شناسی را در بر می گیرد و هر کدام از آنها را به صورت کلی تر بررسی می کند.
ارتباط با سایر علوم
همانطور که از اسم آن بر می آید، زمین شناسی فیزیکی از ترکیب دو واژه زمین شناسی و فیزیک به وجود آمده است و بیشترین ارتباط را با علم فیزیک دارد. بررسی مشخصات طبیعی زمین مانند اندازه گیری شتاب جاذبه و میدان مغناطیسی و غیره بدون داشتن اطلاعاتی در زمینه فیزیک امکانپذیر نیست. همچنین باید در دیگر زمینه های مختلف علم زمین شناسی برای توجیه بعضی از پدیده ها اطلاعات کافی در اختیار داشت.
کاهش مغناطیسم در زیر فشار اتمسفر
دانشمندان یک نیروی مغناطیسی را از آهن ربای مغناطیسی کشف کردند. این نیروی مغناطیسی زمانیکه زیر فشار قرار می‌گیرد ،کاهش می‌یابد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از پایگاه خبری سانیس دیلی، دانشمندان دریافتند زمانیکه آهن مغناطیسی در زیر فشار بین 120000 تا 160000 فشار اتمسفر قرار می‌گیرد، نیروی مغناطیسی به نیم کاهش می‌یابد.
بنابراین گزارش، خاصیت مغناطیسی از الکترون‌های غیر هم جفت در مواد مغناطیسی می‌آید. این تحقیقات نشان داده مقداری از مغناطیس ناشی از کاهش در تعدادی از الکترون‌های غیر هم جفت است.
آهن مغناطیسی در یک مقدار کوچکی از باکتری در مغز بعضی از پرندگان،‌حشرات و همه انسانها پیدا شد.
همچنین بزودی کشتیرانان از این متد استفاده و مغناطیس قطب شمال را پیدا می‌کنند و همچنین در نانوتکنولوژی بکار می رود./ل
زندگی مایکل فارادی
فارادی یک فیزیکدان و شیمیدان انگلیسی که با زمینه‌های الکترومغناطیس الکتروشیمی مرتبط بود و چراغ بونزن را ابداع کرد. تمامی جهان اذعان دارند که مایکل فارادی یکی از بزرگترین دانشمندان تاریخ بوده است. برخی از تاریخدانهای علم او را به عنوان بزرگترین تجربه‌گر در تاریخ علم می‌دانند. تبدیل شدن الکتریسیته به عنوان یک منبع انرژی حیاتی نیز بیشتر به علت تلاشهای او است.

مایکل فارادی در نزدیکی الفنت و کستل لندن به دنیا آمد. خانواده وی فقیر بودند و او مجبور بود که خودش درس بخواند. در چهارده سالگی او کارآموز یک صحافی و فروشگاه کتاب شد و در مدت هفت سال کارآموزیش کتابهای زیادی خواند که این امر علاقه‌اش را به علم زیاد کرد. در بیست سالگی او در سخنرانیهای دانشمند سرشناس هامفری داوی ، رئیس انجمن رویال ، شرکت کرد و به مباحث وی علاقه‌مند شد. پس از اینکه او نمونه‌ای از نوشته‌هایش را به داوی ارسال کرد، داوری فارادی را به عنوان دستیارش استخدام کرد. در آن دوران فارادی فرد متشخصی شناخته نمی‌شد. به هر حال طولی نکشید که فارادی از داوی پیش افتاد.بزرگترین کار وی با الکتریسیته بود. در سال 1821م ، کمی بعد از اینکه شیمیدان دانمارکی ، هانس کریستن اورستد ، الکترومغناطیس را کشف کرد، داوی و ویلیام هید ولاستون سعی کردند تا یک موتور الکتریکی را طراحی کنند، اما نتوانستند. فارادی پس از صحبت با این دو نفر ، تصمیم به ساخت دو وسیله برای تولید آنچه که او گردش الکترومغناطیسی می‌نامید، گرفت. اگر یک سیم غوطه‌ور در یک ظرف جیوه با یک آهنربا که در وسط آن قرار داده شده، با الکتریسیته تولید شده توسط یک باتری شیمیایی شارژ می‌شد، در اطراف آهنربا می‌چرخید.این آزمایشات و ابداعات پایه‌های فنآوری الکترومغناطیسی پیشرفته کنونی را ساختند. فارادی طی یک اقدام نابخردانه بدون اینکه از والستون و داوی بخاطر دینش نسبت به آنها ، قدردانی کند نتایج آزمایشاتش را منتشر کرد و منازعه حاصل باعث شد که فارادی از تحقیقات الکترومغناطیسی برای سالها کنار بکشد. ده سال بعد در سال 1831م او سری بزرگ آزمایشاتش را که در آن به کشف القای الکترومغناطیسی نایل شد، آغاز کرد. او فهمید که اگر یک آهنربا را از وسط یک حلقه سیمی عبور دهد، یک جریان الکتریکی در سیم ایجاد می‌شود. دلایل او نشان داد که جریان الکتریکی مغناطیسم را ایجاد کرده است. سپس فارادی از این اصول برای ساخت دینامو ، شکل قدیمی ژنراتورهای توان پیشرفته الکتریکی ، استفاده کرد.
فارادی بیان داشت که نیروهای الکترومغناطیسی در فضای خالی اطراف هادی وجود دارد، اما او کارش را بر روی این پروژه تکمیل نکرد. تجسم آزمایشی فارادی از خطوط شار نشأت گرفته از بدنه بارها ، برای بار اول بصورت ریاضی توسط قانون القای فارادی که بعدا جزو معادلات ماکسول شد مدل شد که در تعمیم کلی تکمیل شده و به عنوان تئوری میدان شناخته شده است.

 

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله 21   صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله مغناطیسم

تحقیق در مورد انتخاب و معرفی محصول

اختصاصی از فی دوو تحقیق در مورد انتخاب و معرفی محصول دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

تحقیق در مورد انتخاب و معرفی محصول


تحقیق در مورد انتخاب و معرفی محصول

لینک پرداخت و دانلود *پایین مطلب*

 

فرمت فایل:Word (قابل ویرایش و آماده پرینت)

  

تعداد صفحه31

 

فهرست مطالب

 

فصل اوّل: انتخاب و معرفی محصول

الف- انتخاب محصول

2- مزایای پاشش رنگ های پودری:

4- مزایای زیست محیطی:

6- ایمنی کارگاه:

7- انبار کردن و جابجایی مواد پودری:

1-7 حفاظت در برابر گرمای شدید:

2-7 حفاظت در برابر رطوبت و آب

4-7 توصیه های مربوط به ذخیره سازی پودر

3-7 حفاظت در برابر آلودگی

قابل ذکر است که برای انتخاب محصول با مراجعه به وزارت صنایع و معادن و دریافت لیست الیت های سرمایه گذاری از این لیست رنگ پودری با توجه به مزایای مختلف آن به که در ذیل به آن اشاره خواهد شد به موافقت رسید.

ب- معرفی محصول

1- مزایای تولید رنگ های پوردی:

استفاده از رنگ های پودری به عنوان یک روش رنگ کاری در سال های اخیر به طور چشمگیری ریشه کرده است. روز به روز بر تعداد مهندسانی که برای تولید یک محصول با کیفیت و در عین حال افزایش تولید، کاهش هزینه ها و رعایت مایل فزاینده ی زیست محیطی به رنگ پودری روی می آورند افزوده می شود. علاوه بر این، پیشرفت های فن آوری مدافع معدود بر سر راه ریشه این روش در بازار را یکی پس از دیگری از میان برمی دارند.

با توجه به مقررات اخیر و جاری زیست محیطی در مورد آلودگی و دفع مواد زائد فاضلاب، جایگزینی رنگ مایع با رنگ پودری روز به روز اهمیت بیشتری می یابد. مشکل اصلی در رنگ کاری با رنگ های مایع وجود حلال ها است. با به کارگیری رنگ های مایع وجود سیستم های تهویه، تصفیه و بازیافت حلال برای کنترل ترکیبات آلی فرار


دانلود با لینک مستقیم


تحقیق در مورد انتخاب و معرفی محصول

دانلود مقاله اگزیستانسیالیسم - مفهوم، متفکران و رویکرد آن به علم

اختصاصی از فی دوو دانلود مقاله اگزیستانسیالیسم - مفهوم، متفکران و رویکرد آن به علم دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

 ای دادگاه شب، تو که بودی و خواهی بود و هستی، بدان که من بوده ام! من بوده ام! من، فرانتز فون گرلاخ، اینجا، در این اتاق، قرنم را به دوش گرفتم و گفتم جوابش با من، در این روز و برای همیشه.
گوشه نیشینان آلتونا
زمانی که کودک بودیم می پرسیدیم که چرا من، «من، شدم؟ که برای چه شدم؟
ژان پل سارتر
پر از چندگالی، پر از «در حال بررسی» ها بود که ما ناچار، دیر یا زود، صورت سئوال ها را فراموش کردیم.
به هر رو، «چه هستم؟» ، «کجا هستم» و «برای چه هستم» را جز فیلسوفان (و کودکان) پناهگاهی نیست. اما ای کاش یک کودک، فیلسوف زاده می شد، تا معمای وجود، وجود نداشته باشد. لحظة تولد، اولین ثانیه آگاهی نسبت به هستی، چه دارد؟ این را نیز در قیاس با مرگ فراموش کرده ایم، چرا که امری تمام شده است. مثل اینکه من اگزیستانسیالیسم مسئله تولد را حیاتی تر می‌داند، تولد را حیاتی تر می داند، تولد رویدادی است که آگاهی به آن به زندگی در جهان ما پیوند می خورد، اما آگاهی به مرگ، پس از مرگ، بیرون مرزها، جای در ماوراء الطبیعه است.
می توانیم با همین که هستیم، دوباره، در جهانی، هستی بگیریم؟ می توانیم با وجود داشته هایمان، ناگهان وجود پیدا کنیم، مشخص نیست، اما آن چه آشکار است در این جهان، در این سراب (سراب است چون نمی دانیم سراب است یا نه)
***
در باب اگزیستانسیالیسم، پیش از پرداختن به مفاهیم و اهداف آن، بازگویی چند نکته هیجان انگیز شایسته است. اول اینکه تا قبل از ژان پل سارتر هیچ یک از متفکران آن خود را به این اسم نمی شناختند. سارتر، آخرین فیلسوف رسمی اگزیستانسیالیست، اولین نفری بود که آثار آن ها را مدون و عقاید آن ها را مرتب کرد و فلسفه ای تحت لفظ اگزیستانسیالیسم (و اصالت بشر) بیرون کشید.
حتی چنان شد که آن عده ای که در زمان سارتر در قید حیات بودند، همه با این صفت تحمیلی مخالفت کردند. نام گابریل مارسل قرین با این مطلب بود که تمام عمر خود را صرف شستشوی آثار کفرآمیز کامو و سارتر کرد. هایدگر که زمانی استاد سارتر بود، از جدی ترین منتقدان او شد. در این وضعیت آشوبناک بود که نام اگزیستانسیالیست بر این عده نهاده شد و بعد از سارتر هم دیگر کسی از این واژه در مورد خود استفاده نکرد تا مبادا گفته شود عقایدش جعلی و فاقد حرفی نوین است.
پس اگر پرسیده شود، اگزیستانسیالیست کیست، حداقل یک نقطة مشترک را می توان نشان داد: آن ها حتی اگر در پاسخ متفق القول نباشند، طرح سئوال برای همة آن ها یکی است.
سئوال از ماهیت هستی.
وجه مهم دیگر«ضد تاریخی» بودن اگزیستانسیالیسم است به این معنی که روی پژوهش و بررسی عقاید پیشینیان خط بطلان می کشند وآن را کاری عبه عبث می شمارند. هر چند این ویژگی مختص آن ها نیست و در فلسفه ی مدرن بسیار خواهان پیدا کرده است. این گرایش چنان در میان اگزیستانسیالیسم ها رشد کرد که به عنوان عومه، ساربر در مقدمه ی کتاب «هستی و نیستی» خود می گوید از خواننده می خواهم همه ی مطالبی را که در کتاب نقد خرد «یاللتیک» گفتم به آب بسپارد.
نکته ی دیگر دو شاخه ای بودن اگزیستانسیالیسم است، یکی العادی و یکی الهی. در نگاه اول این شکاف ممکن است از عوامل گسیست و ناپایداری به نظر برسد ولی نمی توان کتمان کرد که گنجانیدن دو نگرش خدایی و غیر خدایی در یک تفکر بی سابقه است . می توان مطلب را این گونه توجیه کرد که مسئله ی اگزیستانسیالیسم فر ای سؤال های جهان شناختنی است و چون به درون نظر می کند اساساً سؤال را در درون انسان می جوید. حتی سارتر معتقد است نام العادی به مفهومی برای آن ها درست نیست زیرا در پی اثبات وجود نداشتن خدا نیستند بلکه صرفاً به این مسئله نمی پردازند.
از به بحث های اگزیستانسیالیست ها در فلسفه ی مدرن، نوع خاص ادبیات آن ها است ، اولاً نظر اکثریت آن ها بر این بوده که عمیق تر ین راه تأثیرگذاری روی افراد با ابزار ادبیات در مقابل استدلال و منطق خشک است، بارها شده اثبات ادعایی برای شما کامل و بی نقص به نظر برسد ولی کلیت آن به دل شما نشینند ، در حالی که اگر آن را در قالب یک داستان یا یک نمایش تئاتر متوجه می شدید، تأثیری دلی برشما می گذاشت که ماندگاری بیشتری هم دارد . کوتاه بگوییم که تقریباً تمام متکلمان اگزیستانسیالیسم بوده اند و نوشته های استدلالیشان هم اگر داشته باشد دارای نثری مبهم و دشوار ایست طوری که (پوزیتوپست ها در مقام نقد آن ها را متهم به دیوانگی می کنند و معتقدند هیچ آدم عاملی چنین حرف هایی نمی زند، این ها مجانینی در میان عقلانید.
فلسفه ی معاصر ص 21
(ترجمه ی فارسی یکی از عبارت های یه گر چنین است :هیچ می هیچد و هیچ در هیچیدن خود برهستی غالب می آید!)
مفهوم اگزیستانسیالیسم:
اتفاقی که افتاد از این قرار بود، در تاریخ دو قرن پیش از کیم کگور کانب بسیار از خرد گفته بود، مفهوم فلسفه برای ایجاد ساختار به تدریج در اذهان جا گرفت و نهایتاً تعبیری که هگل از تاریخ و «جبر» دیالتیک کرد، نیاز به نگرشی جدید را پیش بینی کرد؛ در واقع از فلسفه ی هگل می توان به یک فلسفه ی باز «یاد آور شد چرا که تزاو نیاز به آتنی تز برای تکامل داشت (گویا خود به عدم قطعیت خود رأی داده بود!) این تز مخالف را کیرلگور پیشنهاد داد و نامی را که تسال ها بود به فراموشی سپرده شده بود وارد نظام فلسفی کرد :انسان .
به قولی،زمانه متوجه شده بود که کافی که از روش ها و ساختارها ایجاد کرده یک چاشنی، یک ادویه، کم دارد و آن ادویه چیزی نبود جز اینکه تمام این عقلانیت ها برای موجودی غیر عقلانی تعریف شده، انسان عقلانی نیست!
پس باید گریزی دوباره زده می شد از انسان کلی (یاجامعه) به شخص انسان و سقراط هزاران سال قبل گفته بود:«خودت را بشناس» و کیرکگور به همین سبب که مرید سقراط بود پدر اگزیستانسیالیسم نامیده شد. این لقب پدری الحق برازنده سقراط بود.
اگزیستانسیالیسم همانطور که از نامش پیداست، تفکری است که به وجود نسبت به ماهیت تقدم می دهد و با این پیش فرض، سلسله وار به نتایج بعدی اش رهنمون می شود.
ابتدا جلو زدن وجود از ماهیت، انسان را از اشیاء دیگر متمایز می کند. به طور مثال زمانی که می خواهیم شناختی از قند به دست آوریم آن را در گروه خوراکی ها بررسی می کنیم و می گوییم شیرین است، سپس آن را در گروه چهار گوش ها قرار می دهیم و می گوییم مکعب است. این گونه ی نسبتی شناخت ما را از فردیت وجودی شی دور می کند. یاسپرس معتقد بود که طریقه ی بالا در علوم تجربی و ریاضی جوابگر است منتها در شناخت آدمی، چون فطرت یا ذات واحدی که در همگان مشترک باشد وجود ندارد، نهایتاً نمی توانیم حتی دو نفر را در یک گروه قرار دهیم در حالیکه تمام حبه های قند یک اندازه را می توانیم هم گروه کنیم )
«به تعبیر او مثل این است که کسی نخواهد طرز تنفس را در انسان بفهمد ،آن وقت بیاید آن فرد را شرحه شرحه کند، به محض اینکه تکه تکه کرد همان چیزی که می خواهد بتواند از دست می رود.
شما در شناخت انسان به محض اینکه گفتید «فرد بشر واحدی است و یکی از افراد انسان است» در واقع او را از دست داده اید و هر چه شناسایی کنید، وجه یا وجوهی از او را می شناسید نه کلّ او را. به تعبیر وایتهد، گرفتار مغالمه ی کند و وجه شده اید: شما می خواستید کل موجود را بشناسید اما وجه یا وجوهی از آن را شناختید.» تاریخ فلسفه ی عرب ص 33
با این دید می توان عبارت مشهور« بشر هیچ نیست » را تفسیر کرد. بدین سبب که ابتدا وجود می یابد متوجه وجود می شود، در جهان سبز بر می کشد و سپس خود را می شناساند، یعنی تعریفی از خود به دست می دهد پس تا دست به عملی نزده، نمی توان صفتی به او داد، نه خوب است، نه به ، هیچ است. » ( اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر ص 28)
اگزیستانسیالیسم العادی چنان در طلب خوار کردن ماهیت در جوار وجود است که ایده ی فطرت و ذات انسان را به کلی سرکوب می کند ، چرا که ماهیت هر شیئی را سازنده ی آن در ذهن می پروراند، یعنی ماهیت ارّه از ظرف نجّار به آن داده می شود که همان بریدن است . اما انسان واجب الوجودی ندارد تا او را در دهن بپروراند پس بشر عاری از چیزی به نام طبیعت بشری (طبیعت کلی بشری)است.
پس اکنون می توان علّت انتساب «اصالت بشر» به اگزیستانسیالیسم را درک کرد . بشری که ابتدا هیچ است پس از ظهور در عالم ، مفهومی می شود که از خویشتن عرضه می دارد:« بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می سازد» این اصل اول اگزیستانسیالیسم است و سارتر از آن به درون گرایی تعبیر می کند پس بدیهی است که مفهوم این درون گرایی با جمعی نبودن و محصور کردن آدمی در فردیت خود متفاوت است . سوئرکتیویسم یا درون گرایی دقیقا معادل جمله ی بالا است و می گوید ریشه ی آفرینش در خویش است نه در جهان خارج (سوبرکتیوتیسم = اصالت «سوژه ی = اصالت صاحب «من» = اصالت بشر) در ادامه به معنایی از «طرح» (projet) می رسیم. انسان با «طرح » یکی است و این بدان معنی است که او موجودی است که به سوی آینده ای جهش دارد و از آن گاه است . انسان خود طرح است و خودش را در آینده اش می افکند. این حرکتی که از ایده ی محض (خواستن) به انجام عمل (تحقیق خواسته ها ) از ظرف انسان اتفاق می افتد، نقش کلیه ی ای در جواب به منتقدان دارد. اگزیستانسیالیسم مکتبی منفعل نیست و آن گونه که باب شده مربوط به انسان های افسرده و نا امید نیست بلکه صراحتاً بشر را وادار به فعالیت می کند و بار مسئولیت ناشی از وجودش را به دوشش می افکند که فکر نکند هم عملی بدون پشتوانه ی تفکر و تعمق در آن عمل آزاد است . زیرا این مسئولیت به تعبیری مسئولیت نسبت به تمام افراد بشر است.
شاید به نظر برسد عبارت بالا از «درون گرایی » تجاوز می کند ولی معنای که از درون گرایی بیشتر مدّ نظر اگزیستانسیالیست ها است، این است که «تجاوز از درون گرایی در حد بشر نیست» (این جمله نباید باعث سوء تفاهم شود تا در مکانی مناسب تر درباره ی آن بحث کنیم)
پس به این جا رسیدیم که بشر از خود طرحی می افکند و نسبت به آن مسئولیت دارد یعنی نسبت به انتخاب طرح خود مسئول است.(مسئولیت به این معنی که باید تمام عواقب عملش را خود به عهده بگیرد و آن را واگذار به جامعه و محیط نکند)در عین حال وقتی شما به طور مثال انتخاب می کنید که به راهپیمایی بروید یا دروغ بگویید، خواستار این هستید که همه ی آدمیان از انتخاب شما پیروی کنند، چون اساساً معیاری برای ارزش گذاری وجود ندارد، آن چه انتخاب می کنیم دیدگاه ما را نسبت به یک عمل مشخص می کند (معنی مسئولیت عام در این مثال به راحتی درک می شود دروغ گفتن در لغتننامه ی اگزیستانسیالیسم به این معنی است که دروغ گفتن خوب است و همه باید دروغگو شوند ) این همان درگیری والتزامی (engagement)است که از آن یاد می شود:ما با تک تک کردار هایمان آدمیان را ملتزم می کنیم.
یگانه معنی دلهره اینجا ظاهر می شود. فرمانده ی یک هنگ را درنظر بگیرید، فرمانده برای دستوراتی که به افرادش می دهد مقداری اضطراب دارد که نکنه جان عدّه ای (بیست الی سی نفر) به خطر بیفتد، رئیس جمهور یک کشور هم به میزانی خیلی بیشتر نسبت به میلیون ها انسانی که به او اعتقاد کرده اند احساس مسئولیت و نگرانی دارد. در این مقیاس مسئولیت اگزیستانسیالیستی شما را حاکم کره ی خاکی با مردمان هر پنج قاره قرار می دهد، مسئولیتی از این بزرگتر و دلهره ای بیشتر از این نمی توان متصور شده یک پله در شناخت انسان فراتر می رویم . بشر یعنی طرح، بشر یعنی مجموعه ای از انتخاب ها، بشر یعنی دلهره.
وانهادگی نیز نتیجه ی مستقیم نبودن واجب الوجود برای اگزیستانسیالیست های ملحد است در قرن نوزدهم وقتی تلاش شد اخلاقی غیر مذهبی بنا شود، نتیجه این بود که باید حتی قرار دادی هم که شده بعضی ارزش ها به جدّ گرفته شود و در انتخاب آن ها «عقلی بودن » مقدم بر«محک با تجربه ی باشد . یعنی شر افتمند بودن، کمک به فقرا ، همسر گزیدن و ... پیش از حکم تجربه معقول هستند.
اما اشکالی که به وجود می آید این است که گاهی صحبت از گزینش بین خیر و شر نیست بلکه برای همه ی ما زمانی می رسد که باید انتخابی حیاتی بین نیکی و نیکی کنیم . با روش بالا ما متوجه می شویم که کدام اعمال ارزش مثبت دارند ولی با هیچ نظریه ای نمی توان آن ها را طبقه بندی کرد : راستگویی بهتر است یا فداکاری؟ ریا بدتر است یا تکبّر؟ هایدگر به این حالت وانهادگی می گوید. ممکن است من در شرایطی در دوراهی بین راستگویی و فداکاری ، راستگویی را انتخاب کنم و این گونه آن را با ارزش تر از فداکاری بدانم ولی شما شاید به عکس عمل کنید . معیاری وجود ندارد،آن چه هست افراد آدمی است و بس.
پس نبودن واجب الوجود برخلاف تفکر آن اخلاق های غیر مذهبی امری راحت نیست، زیرا با نبودن آن امکان یافتن هر گونه ارزشی از بین می رود. داستایوفسکی می گوید:« اگرواجب الوجود نباشد، هر کاری مجاز است.» این یعنی وانهادگی ، یعنی عدم امکان اتّکا به چیزی در بیرون یا درون انسان. انسان وانهاده، انسان معلق در خلاء ، برای کارهای خود عذری نمی یابد مگر وجود خود.
تلاش برای قرار دادن این الفاظ در قالب یک لفظ می شود آزادی. مخدای عمومی و بزرگ آزادی فقط با آن چه گفته شد باید دو نظر گرفته شود. معنای جبر همان نقطه ی اتکاست و در این منظور بشر محکوم به آزادی است. یک گام دیگر در شناخت وجودی آدمی جلو می رویم :بشر یعنی طرح، بشر یعنی مجموعه ای از انتخاب ها، بشر یعنی دلهره ، بشر یعنی آزادی. و در راه آزادیش هیچ راهنمایی خارج از بشریت وجود ندارد( در این مسئله حتی الهیون اگزیستانسیالیست متفق القولند) چون آیات واجب الوجود (در صورت وجود ) خود نیاز به تفسیر دارند و باید از فیلتر انسان عبور کنند. هایدگر خود سرد مدار علم هر ختوبیک بود. اتفاقی برای شما می افتد، مثلا خواب یک شخصیت مذهبی را می بینید . عده ای آن را نشانه ای از جانب خدا می بینند و کیش خود را عوض می کنند. عده ای دیگر آن را نشانه ی غذای سنگینی می بینند که شف خورده اند، در هر دو امر بحث نشانه هست اما انسان در تفسیر نشاط ها وانهاده است. کیرکگور وقتی بحث دلهره ی ابراهیم را به میان می کشد (داستانی که از کودکی شنیده ایم و نتیجه گرفته ایم ابراهیم ایمانی قوی داشت) سخنی بسیار جدید بسیار خطرناک دارد: شخصی نامرئی به شما می گوید فرزندت را بکش، آیا احتمال نمی دهید که دیوانه شده اید؟ مگر تمام کسانی که از اسکیز و فرنی رنج می برند صداهایی که از آن ها را مخاطب قرار می دهد نمی شنوند؟ ابراهیم اما طرح خود را افکند، ابراهیم تصمیم گرفت که این آیه را اینگونه تفسیر کند.
لغت پایانی این مجموعه نا امیدی است(دلهره، وانهادگی، ناامیدی) ناامیدین به من برنمی گردد، بلکه ناامیدی از دیگران است. من نمی توانم به دیگران امید ببندم ، زیرا بشر آزاد است. من در محدوده ای که به شخص من مربوط است دست به کار می شوم ولی نمی توانم امیدوار باشم پس از مرگم دیگران کار مرا دنبال کنند. یأس از این لحاظ مفهومی مثبت اندیشانه ایست زیرا با افکار کاهلانه ای چون :آنچه که از دست بین برنمی آید را دیگران می کنند متقابله می کند. به قولی: برای عمل کردن نیاز به امیدی نیست واصالت اگزیستانسیالیسم شاید اصالت عمل باشد زیرا معتقد به پتانسیلی درونی نیست :عشقی جز آنچه به تحقق می پیوندد وجود ندارد، نبوغی وجود ندارد مگر آنچه در آثار پدیدار شود.
از نظر آن ها گزاره ی فلانی خیلی باهوش است ولی هیچ وقت دست به کار جدی ای نزده فاقد ارزش است. پس برخلاف ظاهر بدبینانه و ترسناک لغات سه گانه، باطن آن ها آن طور که بسارتر می گوید حاوی «خشونتی خوش بینانه » است.
در بطن این ناامیدی ، امیدی نهفته است، چرا که راه ها را کاملاً باز می گذارد، زمانی که شما کاملاً خود را به عهده بگیرید می توانید از وضعیت بغربختان نجات پیدا کنید. می توانید خود را تغییر و ارتقاء پیدا کنید هیچ کس قهرمان یا بیچاره آفریده نشده است. هر بیچاره ای اگر اراده کند می توان قهرمان شود .
با این میزان ارزشی که به قدرت های بشری واگذار می شود اندیشه ی ماتریالیستی بودن اگزیستانسیالیست ها (حتی ینچه) را می توان ابطلال کرد . زیرا هر ماتریالیستی نهایتاً خودش را هم شیئی ازا اشیاء پیرامونش می شمارد، اما اگزیستانسیالیست ها بدون اینکه صحبتی از متافیزیک کنند. صرفاً به نام انسان خود را از سنگ وچوب جدا می کنند.
پس اگر بشر آزاد است و واجب الوجود در زندگی او نقشی ندارد، چطور می توان حقیقتی در دست داشت؟ در واقع تمام وجودی ها سراین مسئله که «می اندیشم ، پس هستم» بادکارت وفاق دارند، منتها بعد از این جمله وجه اشتراکشان به تدریج از بین می رود. درست است که این می اندیشم،آغازی بود برای شروع فلسفه از درون، منتهاد کارت تمام مسیر را پس از آن به دهن و انسان محدود کرد ولی اگزیستانسیالسیت ها به وسیله ی » می اندیشم و خود را رویا روی دیگری می یابند و این گونه پا از محدوده ی فردیت بیرون می گذارند که آن چه درباره ی خود می اندیشند به شرط وجود دیگران است . کسی نمی تواند شوخ یا جدی باشد، اگر تنها خودش روی کره ی زمینی زندگی می کرد. در این صورت مفاهیم شوخ یا جدی هم معنا پیدا نمی کردند. ماهیت های ما، ویژگی های قیاسی هستند.
(بیرون کشیدن انسان از این «خود مداری» ساده نیست. استدلال این است که وقتی دیگری مرا چون یک عین (دونه ذهن ) ببیند من ناخواسته به درون مدار او کشیده می شود و این بخش من، این تصور عینی من در ذهن دیگران در هر حال بخشی از هستی من است و همانند عبارت است از من که منی که بودم (خودی که در ذهن دارم ) و منی که باید باشم (مجموعه ی امکان هایم ) پس «خود مداری» چه می شود؟ جالب است که ذهن من برای اینکه خود را از دیگران جدا کند بین خودش و عینیت من (جهان دور از دسترس من ) فاصله می اندازد، او با گفتن می اندیشم (بیرون کشیدن جهان از ذهنی که با جدا کردن خود از جهان همچون چیزی داده شده ، خویشتن را به وجود می آورد (متفکر اگزیستانسیالیست) بهایی را می پردازد تا خود را مشخص کند و از قسمتی از هستی اش دست می دهند. این عینیت که از جانب من و دیگری رانده شده است ، دیواری است که موجود خود مداری می شود. جنایی است که من را از بشریت جدا می کند و در عین حال چون بخشی از من است و چون دور از دسترس من و به دست دیگران است ،آزادی من توسط آزادی دیگران محدود می شود.
هیچ یک از مشخصات ما که سازنده ی ماهیت ما هستند نمی توانند کلّی و عمومی باشند،چرا که در این صورت قیاسی صورت نمی پذیرد و این ماهیت تبدیل به عین نمی شود . می توان ساده گفت که شباهت ها باشی از تفاوت ها هستند و گرنه هیچ بودند. این ماهیت عمومی یافت نشده همان طبیعت ،ذات و فطرت بشری است که اگزیستانسیالیست ها «وضع بشری» را جایگزین آن می کنند . وضع بشری در نظر سارتر مربعی است محدود به مرزهای چهار گانه ی انسان یعنی :در جهان بودن، در جهان کارکردن، در میان دیگران زیستن و فانی شدن
این حدود به معنی مرزهایی خشک و انعطاف ناپذیر نیستند، بلکه انسان باید رابطه ی خود را باآن ها تعیین کند تا مکان خود را بیابند.
بدین ترتیب هر چند «طرح ها» ممکن است با هم متفاوت باشند، اما چون هر کدام رفتاری هستند نسبت به حدود چهارگانه (سازش، عقب راندن، انکار یا گذشتن از آن ها) پس خود نیز و سخت بی حد و حصر ندارند. حاصل جمع «طرح ها» ، «وضع بشری» را شکل می دهد و به مفهومی، کلیّتی برای بشر در دست داریم، به همین سبب در هر طرحی کلیت نیز هست، یعنی من در هر موقعیتی می توانم، طرح دیگری را در موقعیتی دیگر تصور کنم. (دقت کنیم که این خود پاسخس به «فعل مبحث» «آندره رید» است. از دایره طرح ها نمی توان خارج شد.) این کلیت از دیالکتیک بی بهره نیست بلکه مدام در هر دوره ای دستخوش تغییر است ولی به جهت محدود بودن همچنان ذات کلی خود را حفظ می کند. مثل هنر که همیشه هنر است ولی هر عصری هنر خاص خودش را دارد.
هر فلسفه ای که آزادی دهد، معمولاً گرفتار این سئوال می شود که پس چطور می توان داوری کرد؟ اگر هر کس انتخابش را صادقانه انجام دهد، چه معیاری هست که انتخاب شخص دیگری را در شرایط او ارجحیت ندهیم؟ اولاً شرایط یا موقعیت ها شامل خود شخص هم می‌شود، یعنی مجموعه ای از شرایط (بدون جدا کردن فرد) منجر به یک تصمیم می شود به این ترتیب به گونه ای درست است که نمی توان بین چند تصمیم صادقانه، قضاوت کرد. اما می توان گفت که انسان باید صادقانه تصمیم بگیرد و در انتخابش دچار سوء نیت نباشد.
و اگر شخصی بگوید من آزادانه انتخاب می کنم که سوء نیت داشته باشم بدین معنی است که در عمل آزادانه انتخاب کردنش نیز دچار سوء نیت بوده و این گزاره متناقض است. به تعبیری سوء نیت داشتن در این سیستم از نظر اخلاقی مردود نیست بلکه یک خطا برای آن محسوب می شود.
آزادی طالب آزادی است و در راه آزادی، آن خود هدف است و نه وسیله. در عین حال آزادی ما وابسته به دیگران و آزادی آن ها وابسته به ما است. چرا که زمانی که ما در خواستن شیئی التزام آن را برای بشریت بیان می کنیم، آن را برای همه می خواهیم (سارتر در یکی از سخنرانی های خود در الجزایر گفت: «تا زمانی که یک نفر اسیر در جهان است، آزادی وجود ندارد). (اگزسیتاسیالیسم و اصالت بشر ص 71)
اصالت بشر به این معنی نیست که بشر غایت و هدف است (آن طر که در اصول اخلاق کانت است) و چون عده ای کارهای بزرگی کرده‌اند و به صرف اعمال آن ها برای بشر به طور کلی ارزش قائل شویم تا زمانی که خودمان جزء فرقه ای هستیم نمی توانیم چنین حاکم بیرونی‌ای نسبت به فرقة‌مان بدهیم. بشر غایت نیست چون دچار دیالکتیک است و هر لحظه از نو ساخته می شود.
اصالت بشر عصاره ای است از آن چه گفته شد جهانی نیست جز جهان بشری؛ جهان بشری بر اساس درون گرایی. جهانی که در عین درونی بودن مدام در حال حرکت و پیشرفت است بشر در تعقیب هدفی بیرون از خویش است، که بشر، جاودانه، خود را به عنوان بشر تحقق می بخشد.
چیره های شاخص:
مارتین هایدگر (1889-1976)
مارتین هایدگر جوان فعالانه به خداشناسی و فلسفة غرب دلبسته بود. در دانشگاه فرایبورگ، جایی که تحت تأثیر هوسرل، استاد فلسفة آن جا در سال های 29-1919 قرار گرفت، دانشیار فلسفه شد.
در 1923 به استادی فلسفه دانشگاه ماربرگ گمارده شد، جایی که عظیم ترین اثر خود «هستی و زمان» را نوشت. در 1929 به فرایبورگ برگشت و کرسی استادی را از هوسرل گرفت و در سال 1933 ، پس از به قدرت رسیدن هیتلر، به سمت ریاست دانشگاه انتخاب شد و یک سال بعد از آن کناره گیری کرد. همین ماجرا بحث برانگیزترین بخش زندگی او شد، چه عده ای عقیده دارند که او طرفدارانش سوم بوده ولی پشیمان شده (یا نشده) . به هر حال هایدگر از بزرگترین متکلمان قرن بیستم و پایه گذار علم هرمنوتیک بود و هرچند مصرانه خود را از اگزیستانسیالیسم سارتر جدا می کند (زیرا می گوید موضوع مورد دلبستگی او مسأله هستی است، و نه وجود شخصی و دلبستگی های اخلاقی آن، یعنی موقعیت انسان به همین شکل) او به ناچار در میان آنها نهاده شده، زیرا در اندیشه هایش و در برخودش با آن ها و در زبانی که به کار می گیرد، و نیز در دینی که به کیدلگور و در تأثیری که بر دیگران، به ویژه، سارتر، نهاده است، یکی از آن ها است.
هایدگر در تمامی آثارش پرسش از چیستی موضوعات می کند و بزرگترین دغدغة او چیستی هستی است و به خصوص پرسش از هستی را ضروری می داند. او اعتقاد دارد انتولوژی (یا موجودشناسی) باستان در زمان ارسطو و افلاطون نزدیک به پیدا کردن مسیر درست طرح سئوال بودند، اما بعد از آن ها، قرن ها سکوت و رویکرد به وجود، به مثابه امری بدیهی رخ داده است. در نظر او هگل عاقبت وجود را از آن کل واحدی که پیشتر بود پایین می کشد و آن را به تمامی حوزه‌ها می شکند.
درست است که وجود غیرقابل تعریف است (زیرا نمی توان کلمه ای را تعریف کرد بی آنکه با این شروع کنیم: «این هست») ولی این گزاره خود نشان دهندة این است که «وجود» در دایرة «موجود« نیست و این خود نتیجه ای است!
می گویند وجود یک مفهوم بدیهی است ولی قابل فهم بودن آن (مثل قابل فهم بودن: «درخت سبز است») صرفاً ناشی از لوث شدن ندانستن معنی آن برای ما است. یعنی در پس تمام زندگانی قابل فهم ما یک معما، یک راز نهفته است: «هستی چیست؟»
هستی چنان برای ما لوث شده، چنان غرق روزمرگی شده ایم که بنایی نهاده ایم از زندگی معقول و منطقی در حالی که به راستی این ساختمان بی بن و پایه است.
«چرا که به هر تقدیر دیرزمانی است که به هنگام اندیشیدن به «موجود» در مقام یقین ایستاده اید، لیکن گرچه ما نیز پیش از این به همین گمان باطل بوده ایم، ولیک اکنون در این وادی جز حیرت فرا رویمان نیست» (افلاطون، سوفیست).
به اعتقاد هایدگر این بزرگترین دروغ است که بگوییم یک چیز در میان چیزهای دیگر در جهان وجود دارد (انتساب هستی بدون در نظر گرفتن دیگران) بلکه این رابطه های هستی آن موجود و چیزهای جهان است که هستی را می سازد. (سوزن در رابطه با نخ و پارچه و دوزنده، سوزن است وگرنه هیچ بود.)
هرمنوتیک (علم تأویل متن) همان راه کاری است برای بیرون کشیدن هستی اصیل پشت واژه ها از کلمات. زبان روزانه که غیرحقیقت را نشر می دهد از حقیقت مقتدر بر می شود. آنچه «کامل» ، «عقلانی» و «جالب» است، اساس زندگی ما می شود و از خود، دیگران و جهان، بیگانه می شویم. هرمنوتیک سعی در درون فهمی دارد به این معنی که شرایط فردی در درک معنای گزاره ها اهمیت بیشتری می‌یابند. (مثل اینکه فهمیدن یک لطیفه ایرانی برای یک اروپای مشکل است، این مطلب ارتباطی به شرایط و موقعیت بازگویی لطیفه ندارد، بلکه کاملاً مربوط به فرهنگ اقوام می شود، برای فهمیدن آن باید شنونده به فرهنگ روز ایران آشنا باشد) هابدگر بیشترین تأثیر خود را از نیچه، گیرلگور، هگل و هوسرل برده است.
ژان پل سارتر (1905-1480)
سارتر در مدرسة عالی علوم طبیعی پاریس درس خواند. بعد از دو تجربه کاری در دو دبیرستان، در 1934 به انستیتوی فرانسه در برلین رفت. سال بعد به جمع استادان دبیرستان کندرسه پیوست و در سال 1942 از آن کناره گرفت تا به کارهای ادبیش بپردازد. سارتر دو سال را در ارتش و نه ماه از آن را بعنوان اسیر جنگی در آلمان بسر برد. پس از آزادیش چند سالی را در جنبش مقاومت به فعالیت پرداخت و سپس تا پایان عمرش سردبیری ماهنامة «عصر جدید» را به عهده داشت.
آلبرکامو تا پیش از تصادف ناگهانی‌ای که منجر به مرگش شد از دوستان نزدیک سارتر بود و سیمون دوبوار نویسندة بزرگ فمنیست و استاد دانشگاه، بیش از 50 سال با او زندگی کرد. سارتر مدت یک سال نیز شاگرد هایدگر بود از این لحاظ بیشترین تأثیر سن را از برد.
همانگونه که گفته شد، سارتر اولین فیلسوفی بود که نام خودش را و دیگران را اگزنیستانسیالیست نهاد، هرچند با موافقت عمومی آن دیگران رو به رو نشد. در واقع اینطور به نظر می رسد که سارتر بیشتر از آن چه باید دشمن و مخالف داشت.
(ژان فرانسوا الیوتار مقاله اش دربارة کتاب واژه ها را چنین آغاز کرد: «باید اعتراف کنم که سارتر نه رمان نویس محبو من بود، نه فیلسوف من، نه نمایشنامه نویس من، نه سیاست مدار من. برای این که همه چیز را گفته باشم این را هم بیافزایم که من از این حال و هوای همه فن حریفی که در آثار او ن مایان می شود هیچ خوشم نمی آید) (سارتر که می نوشت ص3)
تنها در چند سال اخیر، برخی از متفکران اروپای بر جنبه های نوآوراندی فکر و روش ساری تأکید کرده اند. آنان از «سارتر پست مدرن» یاد کرده و انتقادهای او را از پدیدار شناسی هوسرل بسیار مهم دانسته اند. به راستی برخی از نکته ها که سارتر مطرح کرده بود به گفتمان پست مدرن نزدیک اند. دیدگاهی که سارتر از خویشتن به عنوان «دستاورد» و «متحرک» دارد که اساساً با «سرچشمه» مخالف است، همان مخالفت پست مدرن ها با متافیزیک حضور بود. عده ای وحدت و انسجام اعتقادی ساریر را با تئوری «پست مدرن از پیش موعود» او هم خوان نمی بینند اما ارزشی که او به خیال برای تعیین هدف در هر طرح اندازه ای می داد و نگاه به تناقضات درونی فکرش (بر ضد وحدت و نظامی که برخلاف نظر پست مدرن هاست) او را حقیقتاً در زمانة ما بر حق می کند.
علاوه بر این عجیب نیست که ما در حال حاضر درک درستی از آزادی نداشته باشیم (یا حداقل به نسبت کمتر از چند دهة پیش) سارتر زمانی یگانه ارزشش و یگانه بنیاد اخلاقی اش (آزاد) را معرفی کرد که چند ماه در اسارت آلمان ها بود، اروپا انباشته از اسرا بود و کشورهای آفریقایی چون الجزایر هم مصون از این قائده نبودند.
سارتر کسی بود که می نوشت، مدام، بی وقفه، خستگی ناپذیر. قرص های نیروزا می خورد تا بتواند شب های پی در پی بیدار بماند و با قدرت بیشتر بنویسد. زمانی که نشریه ای دانشگاهی از او مقاله ای خواست در رابطه اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم، حاصل کتاب 800 صفحه ای «نقد خرد دیالکتیک» شد که تازه جلد نخست نام گرفت و او در مقدمه به کتاب خودش با همان لحن طعنه آمیز و سرد همیشگی گفت: کوهی از کاغذ.
شاید به علت ایرادی که به سخت نویسی اگزیستانسیالست ها کردند، سارتر که نویسنده ترین آن ها بود اکثر مطالب فلسفی اش را به زبانی، حتی همه فهم، نکات همچنین بخش عظیم تر ایراداتش را به فرم زمان و نمایش نامه درآورد. مهمترین نوشته های فلسفی سارتر غیر از نقد خرد دیالکتیک، «هستی و نیستی» است که متن اصلی اگزیستانسیالیسم مدرن است و سارتر آن را در طول چند ماه در زندان نوشت.

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله49    صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله اگزیستانسیالیسم - مفهوم، متفکران و رویکرد آن به علم

دانلود مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس

اختصاصی از فی دوو دانلود مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

این که چرا هنوز هم، نود و هفت سال پیش از اولین چاپ «حاجی بابا»ی میرزا حبیب اصفهانی و شصت و نه سال پس ازاولین چاپ «زیبا»ی محمد حجازی، فـُرم رمان در ادبیات معاصر ایران یک فـُرم دست‌نیافتنی و جانیفتاده است و داستان‌نویس ایرانی هنوزنتوانسته است مخاطبی برای خودش دست و پا کند، سؤال درد‌آور و آزاردهنده‌ای‌ست که ترجیح می‌دهیم از خودمان نپرسیم یا با بی‌اعتنایی و با جواب‌های کلی و غیرمشخص از کنار آن عبور کنیم. تاریخ ادبیات‌نویسان معاصر ما بیشتر به ثبت رویدادهای ادبی و بازگویی خلاصه‌ی داستان‌ها و تحویل دادن تحلیل‌های تکراری علاقه نشان می‌دهند. یک نگاه فراگیر به سیر تحول رمان‌نویسی در ایران غالباً به گونه‌ای کلیشه‌یی و با اتکا به سیر تحولات تاریخی و اجتماعی خارج از حوزه‌ی رمان صورت می‌گیرد و یک نگاه خاص و دقیق به یک نمونه‌ی مشخص آن چنان در جزییات و تجزیه و تحلیل عناصر فنـّی غرق می‌شود که مجالی برای یک بررسی جامع و ارزیابی عینی از جایگاه اثر باقی نمی‌گذارد. مشکل اصلی به خاطر توجه شدید به جزییات و یا ملاحظات شخصی، نان قرض دادن‌ها و تصفیه‌ی حساب‌ها، به دست فراموشی سپرده شده و ناگفته مانده است. هر ساله، بنابه مناسبت‌های مختلف، مقاله‌ها و گزارش‌های فراوانی درباره‌ی اُفت شدید کتابخوانی و تیراژ پایین کتاب به چاپ می‌رسد و محققان آمارها و نمودارهای متنوعی برای به دست دادن تصویر روشنی ازاین پدیده‌ی تأسف‌بار ارائه می‌دهند، اما به این سؤال که نقش خود اثر، دست کم تا آنجا که به حیطه‌ی رمان مربوط می‌شود، درایجاد ارتباط و در به دست آوردن مخاطب چه بوده است، کسی پاسخی نمی‌دهد.
هشتاد سال پس از انتشار «یکی بود یکی نبود» جمالزاده،‌ ادبیات داستانی ایران هنوز نویسنده‌ی حرفه‌یی به خود ندیده است و جامعه‌ی ما داستان‌نویسی را هنور درحد یک حرفه‌ی متعارف به رسمیت نمی‌شناسد و برای آن اعتباری قائل نیست. داستان‌نویس ایرانی درطول این سالها دغدغه‌های فراوان داشته است و با وسوسه‌ها و گرایش‌های گوناگونی دست به گریبان بوده است که اغلب آنها ربط چندانی به خود داستان ندارد. قالب داستان زمینه‌ی مساعدی بوده است برای طرح مسایل سیاسی و اجتماعی و تبلیغات حزبی و گروهی و نویسنده ترجیح داده است به جای طرح این گونه مسائل به صورت مستقیم، آنها را به قالب داستان درآورد تا جذابیت بیشتری به آنها بدهد و درعین حال از عواقب احتمالی صراحت لهجه و رک‌گویی بگریزد و سیطره‌ی سازمان‌یافته‌ی سانسور از اوایل دهه‌ی چهل، نسلی از نویسندگانی تربیت کرد که پشت انبوهی ازنشانه‌های تصنعی و زبانی پیچیده و الکن پنهان شدند. نویسنده‌ی سیاسی کار به دنبال مخاطب است،‌ اما نه مخاطبی برای داستان، بل که برای ایده‌هایی که داستان فقط چارچوب و زمینه‌ای برای عرضه‌ی آنها فراهم کرده است. اما نویسنده‌ای که ازکار سیاسی پرهیز می‌کند و ازنظریه‌پردازی و شعار دادن فاصله می‌گیرد، در حقیقت، چنته‌ی خودش را از مصالح دم دستی که در جامعه‌ی سیاست‌زده‌ای مثل ایران خریداران زیادی دارد خالی کرده است و حالا چاره‌ای به جزاین ندارد که جاذبه‌های داستان را از درون خود اثر بیرون بکشد. کار نویسنده درست از همین زمان آغاز می‌شود. اما این فقط در صورتی‌ست که او اعتقادی به جلب مخاطب و ایجاد ارتباط داشته باشد. یک برخورد حرفه‌یی با کار نوشتن به این معنی‌ست که نویسنده زمینه‌ی مساعدی برای ایجاد ارتباط با خواننده فراهم کند و دغدغه‌ای به عنوان مخاطب داشته باشد. تنها پس از پذیرفتن این اصل بدیهی که هر نویسنده‌ای داستانش را برای کسی می‌نویسد و برای این می‌نویسد که خوانده شود، می‌توان درباره‌ی این موضوع که او چه تمهیداتی برای ارتباط با مخاطبانش به کار برده است و در این خصوص تا چه موفق بوده است و به ایجاد این ارتباط تا چه حد بها داده است داد سخن داد. اما با مروری بر پیشینه‌ی داستان‌نویسی معاصر ایران و بررسی نمونه‌های شاخص و الگوهای شناخته‌شده‌ی از دهه‌ی سی به بعد، به این نتیجه‌ی شگفت‌آور می‌رسیم که به استثنای چند مورد انگشت‌شمار، آن چه به ظاهر یک اصل پذیرفته شده و واقعیت مسلمی مطابق با عقل سلیم به شمار می‌رود، در میان نویسندگان هموطن ما مقبولیتی نداشته است و ندارد. داستان‌نویس ایرانی، برخلاف این تصور بدیهی که هر نویسنده‌ای داستانش را برای کسی می‌نویسد و برای این می‌نویسد که خوانده شود، در پی به دست آوردن مخاطبی برای داستانش نبوده است و نیست. او برای خودش می‌نویسد، برای سایه‌اش می‌نویسد و یا (اگر بخواهیم دست بالا را بگیریم،) برای عده‌ی قلیلی از دوستانش.
صادق هدایت شاید اولین داستان‌نویس ایرانی باشد که عناد خودش را با مخاطب به ساده‌ترین و صادقانه‌ترین وجه ممکن (از زبان راوی «بوف کور») بیان کرده است: او می‌گوید «اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم، سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد‌…» و باز هم اصرار می‌کند که «من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است‌… باید همه‌ی اینها را به سایه‌ی خودم که روی دیوار افتاده توضیح بدهم.» می‌گوید «می‌خواستم این دیوی که مدت‌ها بود درون مرا شکنجه می‌کرد بیرون بکشم، می‌خواستم دلپُری خودم را روی کاغذ بیاورم‌… فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند‌… می‌خواهم عصاره، نه،‌ شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده، به او بگویم این زندگی من است.» او «بوف کور» را از اعماق وجود خودش بیرون کشیده است. این یک داستان درونی و یک راه‌حل شخصی برای نویسنده‌ای‌ست که با جامعه‌ای که او را به بازی نمی‌گیرد سر ستیز دارد. صادق هدایت «بوف کور» را در سال ۱۳۱۵ در بمبئی به صورت دستنویس و در «چهل پنجاه» نسخه تکثیر کرد. تا پیش از تکثیر «بوف کور»، تا آنجا که داستان‌های چاپ شده‌ی صادق هدایت گواهی می‌دهند، او دست به دو تجربه‌ی عمده‌ی دیگر برای نوشتن یک داستان شخصی زده است: «زنده به گور» و «سه قطره خون». اما صادق هدایت فقط نویسنده‌ی «بوف‌ کور» و «زنده به گور» و«سه قطره خون» نیست. صادق هدایت تا پیش از تکثیر «بوف کور» در بمبئی، سه مجموعه‌ی داستان به چاپ رسانده بود: «زنده به گور» (۱۳۰۹)، «سه قطره خون» (۱۳۱۱) و «سایه روشن» (۱۳۱۲).
در مجموعه‌ی «زنده به گور»، علاوه بر داستانی که اسمش را به مجموعه داده است، هفت داستان دیگر داریم که هیچ کدام، نه از نظر فضا و نه از نظر شیوه‌ی روایت، شباهتی به «زنده به گور» ندارند. در همه‌ی این هفت داستان، نویسنده فاصله‌ی خودش را با موضوع حفظ کرده است و تلاش می‌‌کند بر اساس یک زمینه‌ی عینی، آدم‌هایی با مشخصه‌های ملموس وقابل رؤیت بیافریند. «مرده‌خوردها»،‌ «حاجی مراد»، «داوود گوژپشت» و «آبجی خانم» که همگی به صیغه‌ی سوم شخص نوشته شده‌اند، اولین تلاش‌های نویسنده‌اند در جهت نوشتن داستان حرفه‌یی و با این که نشانه‌های بارزی از تأثیر پذیرفتن از نویسنده‌های رئالیست اواخر قرن نوزدهم روسیه درتک تک آنها به چشم می‌خورد، به عزم راسخ یک نویسنده‌ی تازه نفس ایرانی برای جا انداختن فرم تازه‌ای که درادبیات فارسی سابقه‌ای نداشته است گواهی می‌دهند. داستان‌های «اسیر فرانسوی» و «مادلن» به صیغه‌ی اول شخص نوشته شده‌اند، اما در «اسیر فرانسوی» شیوه‌ای گزارشی به کار رفته است و راوی داستان که بر کنار از ماجراست شنیده‌های خودش را شرح می‌دهد ودر «مادلن» که اولین داستان عاشقانه‌ی نویسنده است،‌ با این که راوی درگیر ماجراست، مانند مشاهده‌گری برکنار عمل می‌کند و بدون ابراز احساسات شدید یا حدیث نفس، به شرح جزییات می‌پردازد. و در «آتش‌پرست»، نویسنده به دلبستگی عمیق خودش نسبت به افتخارات باستانی و ایران قدیم پاسخ داده است.صادق هدایت در دو مجموعه‌ی بعد نشان می‌دهد که تا چه حد در تلاش خودش برای ادامه دادن به یک کار حرفه‌یی جذی‌ست. از یازده داستان مجموعه‌ی «سه قطره خون»، هفت داستان به شیوه‌ی رئالیستی و با در نظر داشتن الگوهای کلاسیک روسی نوشته شده‌اند: «گرداب»، «داش آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال»، «مردی که نفسش را کـُشت» و «محلل» (همگی به صیغه‌ی سوم شخص). اما در داستان «آینه‌ی شکسته»، همان تم عاشقانه‌ای را که در «مادلن» آزموده بود و نیمه کاره رها کرده بود دنبال می‌کند: مرد جوانی که در «آینه‌ی شکسته» با یک دختر جوان فرانسوی در پاریس مناسبات عاشقانه‌ای دارد ایرانی‌ست و رابطه‌ی شکننده‌ی آن دو بر اثر یک سوء تفاهم کوچک به هم می‌خورد و پس از سفر مرد جوان به لندن، به طرز غم‌انگیزی به پایان می‌رسد. در داستان‌ «گجسته دژ»، به گونه‌ای افسانه‌سرایی روی می‌آورد، اما فضای افسانه‌ی ساخته و پرداخته‌ی او به شدت وهم‌آلود وتیره است: مردی که در قصر متروکی گوشه‌ی عزلت گرفته است سر شمشیرش را به گلوی دختر جوانی فرو می‌برد تا با خون او به کیمیا دست یابد (و بلافاصله پس از کشتن او، کشف می‌کند که او دختر خودش بوده است.) در داستان‌های رئالیستی این مجموعه هم گرایش شدیدی به تیرگی و ایجاد فضاهای مرگ‌آور می‌بینیم که در بیشترموارد تصنعی به نظرمی‌رسد: تحمیل آگاهانه‌ای ازجانب نویسنده ( و از بیرون داستان) که به سیر طبیعی داستان لطمه می‌زند. در داستان «گرداب»، دوست همایون پس از یک خودکشی اسرارآمیز، در وصیت‌نامه‌ای که ازخودش به جا می‌گذارد، همه‌ی اموالش را به دختر همایون (هما) می‌بخشد. اما این وصیت‌نامه این سوءظن را در ذهن همایون بیدار می‌کند که مبادا زنش با متوفا سر وسرّی داشته است و هما دختر اوست. زن و بچه‌اش را از خانه بیرون می‌کند. اما بعد، تکه‌ی دیگری از وصیت‌نامه پیدا می‌شود و با خواندن آن به بی‌گناهی زنش پی می‌برد. به سراغ آنها می‌رود، اما دیر می‌رسد و دخترش مرده است. در «چنگال»، خواهر و برادری که مادرشان مرده و پدرشان زن دیگری کرفته است تصمیم می‌گیرند که از خانه‌ی پدری‌ فرار کنند. اما به جای این کار، برادر به دنبال این نگرانی که مبادا خواهرش در آینده شوهر کند، او را خفه می‌کند و خودش هم می‌میرد. در «مردی که نفسش را کُشت»، معلمی که قبله‌ی آمال معنوی ونمونه‌ی بی‌عیب و نقص یک مراد متعالی را در وجود یکی ازهمکارانش پیدا کرده است، پس از این که به طورتصادفی پی به ریاکاری‌های او می‌برد، به شدت سرخورده می‌شود و پس از یک باده‌گساری مبسوط دست به خودکشی می‌زند. عنصر تصادف نقش مهمی در تغییر روند بسیاری از داستان‌ها به عهده دارد، چنان که در داستان‌هٔای «مردی که نفسش را کُشت» و «گرداب» می‌بینیم و در «محلل»: مردی قصه‌ی سه طلاقه کردن زنش را برای کسی تعریف می‌کند و این که پس از سه طلاقه کردنش پشیمان می‌شود و از بقالی خواهش می‌کند که نقش محلل را بازی کند تا بتواند دوباره به وصال زنش برسد، اما بقال پس ازازدواج با زن او به او نارو می‌زند و حاضر نمی‌شود زن را طلاق بدهد. در پایان قصه، معلوم می‌شود که شنونده‌ی این قصه خود بقاله است. اما در «داش آکل»، نه اغراق و تعصبی در کار است و نه رشته‌ی امور به دست تصادف سپرده می‌شود. با اینجاد یک زمینه‌ی رئالیستی و خلق آدم‌های باور کردنی، ماجرایی را قدم به قدم دنبال می‌کنیم تا به پایان محتوم و طبیعی آن رسیم.

 

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله  23  صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله صادق هدایت‌ِ داستان نویس

دانلودمقاله گلستان سعدی ( متن کامل )

اختصاصی از فی دوو دانلودمقاله گلستان سعدی ( متن کامل ) دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 


ارجمندترین کتاب نظم فارسی شاهنامه فر دوسی است و زیباترین کتاب نثر ، گلستان سعدی و این هر دو کتاب به سبب همین که پسندیده خاص و عام شده در دست و پای مردم افتاده و گرفتار دستبرد نویسندگان و خوانندگان گردیده چنانکه من چندین سال به اندازه ای که توانستم جست و جو کردم و سر انجام نا امید شدم از اینکه از این دو کتاب نسخه ای بیابم که بتوان گفت مطابق آن است که از دست مصنف بر آمده است .
گلستان که اینک منظور نظر ماست ، چنین می نماید که از اوایل امر و شاید از روزگار خود شیخ سعدی در استنساخ دچار تحریف و تصرف شده و دیرگاهی است که ادبا به این معنی برخورده اند جز اینکه تا این اواخر ذهنها همواره متوجه بود به اینکه در استنساخ سهو و غلط رفته است ولیکن تامل در نسخه های فراوان قدیم و جدید معلوم می دارد که بسیاری از تحریفها عمدی بوده و هر کس گلستان را نوشته یا نویسانده است آن را موافق ذوق و سلیقه خویش ساخته است چنانکه شاید دو نسخه خطی از این کتاب یافت نشود که تماماً با یکدیگر مطابق باشند .
اینجانب از اول عمر می دیدم و می شنیدم که مغلوط بودن گلستان مورد توجه اهل فضل و ادب گردیده و تصحیح این کتاب گرابها از اموری است که آرزوی آن را در دل می پرورانند ولیکن غالباً از این نکته غافل بودند که این کار به حدس و قیاس و به قوت فضل و سواد و ذوق و سلیقه میسر نیست و چاره منحصر آن است که نسخه های قدیمی که نزدیک به زمان شیخ بزرگوار نوشته شده و کمتر گرفتار دستبرد و تصرف نویسندگان گردیده باشد به دست آید و ماخذ قرار داده شود .
نخستین و شاید تنها قدم صحیحی که تا کنون در این راه برداشته شده آن است که استاد گرامی آقای عبدالعظیم قریب گرکانی برداشته اند که گلستانی به خط بسیار خوش – که ممکن است به قلم میرعماد معروف باشد – به دست آورده اند و نویسنده آن در سال 1021 در پایان کتاب اظهار کرده است که از روی نسخه ای که در سال 662 به دست مصنف نوشته شده استنساخ نموده است و آقای قریب از روی آن نسخه به طبع گلستان اقدام کردهو مقدمه ای محققانه در ترجمه حال شیخ سعدی و مقام بلند او در سخن سرایی و چگونگی احوال گلستان مشتمل بر تحقیقات بسیار سودمند و نیز توضیحاتی در آخر کتاب بر آن افزوده اند و شک نیست که این گلستان صحیح ترین نسخه ای است که تا کنون به چاپ رسیده و با آن مقدمه نفیس و توضیحات همیشه باید مورد استفاده دانش طلبان باشد .
ولیکن پس از تامل در آن ، و مطابقه با بعضی نسخه های کهنه دیگر چنین به ظنر می رسد که آن نیز کاملاً مطابق با نسخه اصل گلستان نیست و نوسنده یا خود باز تصرف در عبارات شیخ را روا دانسته یا نسخه ای که از آن رو نقل کرده بلاواسطه منقول از خط شیخ نبوده و در نسخه های واسطه تصرفات به عمل آمده و بنابراین هنوز به یافتن نسخه صحیح گلستان باید چشم داشت .
در مسافرتهایی که من به اروپا نمودم به راهنمایی دوست دیرینه گرامی دانشمند ود آقای محمدقزوینی که مقامات علمی ایشان بر همه اهل فضل معلوم است و محتاج به شرح و بیان نیست آگاه شدم که در کتابخانه ملی پاریس نسخه ای از کلیات سعدی موجود است که در سال 768 نوشته شده و بالنسبه صحیح است .
این اکتشاف مشوق من شد که در امر گلستان به تحقیق پردازم آقای قزوینی لطف فرموده از آن گلستان برای من عکس برداشتند . در تهران هم دوستان دانش پرور در این باب یاری کردند و وزارت معارف نیز مساعدت و همراهی فرمود و چندین نسخه کهنه گلستان به دست آمد که البته نسبت به گلستان های چاپی و نسخه هایی که در این سیصد چهارصد سال گذشته نوشته شده صحیحتر بود اما هیچیک مقصود را کاملاً‌حاصل نمی نمود.
عاقبلت در اصفهان یک نسخه یافت شد که به ذوق خود اینجانب و به تصدیق بسیاری از اهل بصیرت می توان آن را صحیح ترین نسخه ای که تا کنون به نظر آمده دانست . هزار افسوس که یک نقص و یک عیب بزرگ دارد : نقص آن اینکه در چند جا چند صفحه از زآن افتاده و به این واسطه قریب یک خمس از تمام گلستان را فاقد است . عیب آن اینکه دارندگان این کتاب هم مانند بسیاری از کتاب مرض دخل و تصرف داشته و در بسیاری از مواضع کلمات و عبارات را تراشیده و به سلیقه خود درست کرده اند یا جمله هایی بر آن در متن یا حاشیه افزوده اند و نیز این نسخه از غلط کتابتی هم خالی نیست یعنی اغلاطی دارد که نویسنده سهواً خطا کرده است .
از این دو سه فقره عیب و نقص که بگذریم این کتاب بهترین نسخه های گلستان به نظر می رسد و گذشته از اغلاط کتابتی و مواضعی که در آن قلم برده شده است – و تشخیص بعضی از آنها به آسانی و بعضی به دشواری ممکن است – شاید بتوان گفت که تقریباً‌مطابق است با آنچه از قلم شیخ سعدی بیرون آمده است .
پس چنین به نظر رسید که اکنون می توان نسخه ای از گلستان تهیه کرد به نسبتاً‌ صحیح و به قلم شیخ اجل نزد یک باشد و جناب آقای علی اصغر حکمت وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه که برای نشر و ترقی علم و ادب سری پرشور دارند واز هیچ اقدام و اهتمامی در این راه فروگذار نمی کنند ،‌محرک اینجانب در این امر شده اسبابی که برای حصول مقصود لازم بود فراهم نمودند یعنی هر نسخه از گلستان که هر جا نشان داده شده به هر وسیله بود عین یا عکس آن را به دست آوردند و به اختیار اینجانب گذاشتند علاوه بر این آقای حبیب یغمایی از اعضای با فضل وزارت معارف را که دارای ذوق سلیم و طبع شاعری و عشسق مفرط به کارهای ادبی می باشند به دستیاری اینجانب گماشتند و ایشان استنساخ و عملیات مربوط به چاپ و تصحیح و کلیه زحمات را بر عهده گرفته در امور مادی و معنوی این کار با اینجانب مساعدتی به سزا نمودند و از هیچ نوع همکاری دریغ نداشتند از این رو من نظر به عشقی که به کتاب گلستان داشتم و اسبابی که فراهم دیدم به این کار دست بردم و برای اینکه درست معلوم شود که در تهیه این نسخه چه روش اختیار شده است توضیحات ذیل را می نگارم :
نسخه اصفهان که وصف آن کرده آمد اصل و متن قرار داده شد و کاملاً از آن تبعیت نمودیم مگر در ماوضعی که غلط بودن آن را یقین کردیم و در این موارد تجاوز از آن را جایز بلکه واجب شمردیم و آنچه از روی نسخه های معتبر دیگر یافتیم به جای آن گذاشتیم و این مواضع هم دو قسم بود :
یکی آنکه غلط بودنش بر حسب املا یا غیب و نقص کلمه و عبارت آشکار بود مانند «حاظر» به جای «حاضر» و «عمر» به جای «عمرو» و «مشاور الیه» به جای «مشارالیه» و «جهلت» به جای «جاهت» و «مخالفت» به جای «مخافت» و امثال آن .
دیگر واضعی که غلط بودن آنها این اندازه آشکار نیست ولیکن بر حسب سیاق عبارت و ذوق و ملاحظه وزن شعر – مخصوصاً با اتفاق یا اکثریت نسخه های کهنه معتبر دیگر – توانستیم مطمئن شویم که در آن نسخه غلط واقع شده است . مانند اینکه به جای «ارکان دولت پسندیدند» نوشته شده است «ارکان دولت پسندید» و به جای «شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم» نوشته شده است «شرک خدمت بگفتمی و زمین خدمت ببوسیدم» و به جای «از نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست» نوشته شده است «از نیک و بد و اندیشه و از کس غم نیست» و از این قبیل .
معهذا در این قسمت باز از تجاوز از متن تا می توانستیم خود داری کردیم و ذوق و سلیقه خود را حاکم قرار ندادیم مگر در مواردی که به نظر ما آشکار و حتم بود که نسخه اصل غلط است . با وجود این به احتیاط اینکه مبادا فهم و ذوق ما به خطا رفته باشد و برای اینکه خوانندگان از تمام آن متن کاملاً‌ آگاه باشند و بتوانند حکومت کنند هر جا که از آن تجاوز کرده ایم در حاشیه نسخه اصل را به دست داده ایم و آنجا که در حاشیه حرف «ص» گذاشته شده ،‌علامت آن است که در نسخه اصل چنان بوده و ما در آن تصرف کرده ایم .
از این موارد گذشته تخلف از نسخه ای که آن را اصل قرار داده ایم جایز نشمردیم ؛ هر چند گاهی نسخه های دیگر می دیدیم که به نظر بهتر می آمد و با آنکه بعضی از دوستان از این جهت تاسف می خوردند بلکه سرزنش می کردند از شیوه خود دست بر نداشتیم زیرا بنای ما بر این نبود که گلستان را مطابق ذوق و سلیقه خود ترتیب دهیم و هیچ نسخه دیگر را هم نیافتیم که بیش از نسخه اصفهان لایق اعتماد و اتکا باشد تا به تعبد از آن متابعت کنیم فقط برای اینکه خاطر خوانندگان را اختلاف نسخه ها مستحضر باشد و بتوانند حکومت کنند ، هر جا نسخه ای به نظر ما بر نسخه اصل مرجع یا لااقل با آن مساوی بود – خاصه موارد یکه اکثر نسخه های معتبر بر آن منوال دیده می شد – در حاشیه نسخه بدل قرار دادیم و از توسعه این نسخه بدلها هم پرهیز کردیم زیرا اختلاف نسخ به اندازه ای فراوان است که تعرض همه زیانش بیش از فایده ،‌و فرع زاید بر اصل می نمود .
و اما ذدر قمستهایی که نسخه اصفهان ناقص بود به نسخه های کهنه دیگر مراجعه کردیم و چون هیچیک را چنانکه اشاره شد قابل اعتماد تام نیافتیم و در موارد اختلاف و با متابعت از اتلاف یا اکثر نسخ اکتفا کردیم و ذوق و سلیقه خود را کمتر حاکم ساختیم .
حاصل اینکه کتابی را که به نظر خوانندگان می رسد نسخه صحیح گلستان ،‌چنانکه از قلم شیخ سعدی به در آمده است معرفی نمی کنیم و اصلاً نمی دانیم به چنین آرزویی می توان رسید یا نه ولیکن تصور می کنیم نسبتاً‌به آن آرزو نزدیک شده ایم و شاید بتوان گفت آنچه از قلم شیخ در آمده از این متن یا نسخ بدلهایی که متعرض شده ایم ، بیرون نیست . معهذا همواره باید امدیوار بود که نسخه های بهتر و صحیح تر به دست آید و هر کس ما را به چنین چیزی رهبری کند که از این پس بتوانیم این نسخه را بهبودی دهیم و تکمیل کنیم مایه امتنان ، و به ادبیات فارسی خدمتی بسزا خواهد بود . چنانکه نسبت به همین متن و نسخه بدلهایی که اختیار کرده ایم هر کس نظر انتقادی بکند اگر چه با تازیانه سرزنش همراه باشد با کمال امتنان نگریسته و با نهایت بیطرفی مورد استفاده قرار خواهیم داد و خوانندگان محترم را متوجه می سازیم که از اقدام به طبع این گلستان ما نه استفاده مادی در نظر داشتیم و نه کسب شهرت و اعتبار ، و فقط از راه تعشق به گلستان و به آرزوی رسیدن به نسخه صحیح تری از آن ، تحمل این زحمت را بر خود هموار کردیم و بیش از خود شیخ سعدی در تصنیف کتاب ، عمر گرانمایه بر آن خرج نمودیم و امیدواریم کسانی که گلستان را قابل تعشق می دانند و میسرشان می شود شخصاً یا به یاری خود ما از اصلاح و تکمیل این نسخه برای چاپهای آینده دریغ ننمایند .
در صورت ظاهر این کتاب هم تصرفی کرده ایم و آن این است که برحسب معمول اشاره به بیت و مصرع و قطعه و امثال آن نکرده ایم زیرا اولاً یقین نیست که خود شیخ سعدی این کار را کرده و احتمال قوی می رود که این اشارات را بعدها استنساخ کنندگان افزوده باشند و فرضاً که چنین نباشد این اشارات زمانی واجب بوده که شعر و نثر را با هم یکسره می نوشتند و مطالب را از هم جدا نمی ساختند .
دیگر اینکه در دیباچه عناوین مانند : «سبب تالیف کتاب» و «عذر تقصیر خدمت» و «ذکر امیر کبیر» و امثال آن را ، و در باب هشتم عناوین «حکمت» و «پند» و «نصیحت» و مانند آ» را حذف کردیم زیرا از تامل و مطابقه نسخه ها بر ما یقین شد که این عناوین را شیخ سعدی ننوشته و اگر هم چیزی نوشته غیر از این بوده است چنانئکه درباره اتابک ابوبکر و پسر او که هنگام تصنیف کتاب زنده بوده اند و سعدی گلستان را به نام ایشان موشح ساخته است «رحمه الله علیه» و مانند آن نوشته اند و در نسخه بسیار کهنه ای که متاسفانه یک ورق بیشتر از آن باقی نمانده بود در جایی که معمولاً «سبب تالیف کتاب» عنوان کرده اند چنین عناوین دیده شد : «پند از پشیمانی خوردن از دنیا» و در هر حال چون این عنوانها اهمیت و فایده ندارد و یقیناً از قلم شیخ نیست حذف آنها را سزاوار تر دانستیم .
***
اینک چند کلمه هم از نسخه های مهم که در دست داشته ایم و دوستانی که در این باب مساعدت کرده اند می نگاریم :
نسخه اصفهان که متن این گلستان قرار داده شده متعلق بود به آقای ابوالحسن بزرگزاد و ایشان بی مضایقه نسخه نفیس خود را مدتی مدید به ما تفویض کردند و توفیق یافتن ما در تنظیم این کتاب به مساعدت ایشان آسان گردید .
پس از نسخه آقای بزرگزاد نسخه ای که از همه صحیح تر به نظر می آمد متعلق بود به آقای مجدالدین نصیری که به قاعده در مائه هشتم نوشته شده باشد . ولیکن متاسفانه آن نسخه نیز مانند نسخه اصفهان هم ناقص بود هم دستخوش تصرف و تحریف شده و بسیاری از کلمات و عبارات آن را تراشیده و عوض کرده اند .
پس از آن بهترین نسخه آن بود که از روی نسخه کتابخانه ملی پاریس عکس برداشته شده و پیش از این مذکور داشتیم .
آقای صادق انصاری عضو وزارت معارف هم یک نسخه کلیات خطی به اختیار ما گذاشتند که در 794 نوشته شده و با اینکه ناقص و مغلوط بود از آن استفاده کردیم .
نسخه ای که در کتابخانه سلطنتی به خط بسیار خوش و تذهیب عالی و جلد گرانبها موجود است و رقم یاقون مستعصمی دارد نیز مورد استفاده گردیده است و در چگونگی این نسخه تحقیقاتی هست که چون مفصل می شود به موقع مناسب تری محول می نماییم .
آقای اسمعیل امیر خیزی که از عاشقان گلستانند و در مراجعه به نسخ قدیم اهتمام بسیار ورزیده راهنمایی ها کرده و یک نسخه گلستان که بالنسبه کهنه و صحیح بود نیز به اختیار ما گذاشتند .
در ضمن اینکه مشغول تهیه این نسخه بودیم آگاهی حاصل شد که دو نسخه از گلستان در لندن موجود است بسیار کهنه و ممکن است مورد استفاده باشد . برای این که عمل خود را تکمیل کرده باشیم دستور عکس اندازی از آن دو نسخه هم داده شد و مقارن اتمام کتاب آن عکسها رسید .
یکی از آن دو نسخه در سال 720 نوشته شده و متعلق به لرد گرینوی انگلیسی بوده و جز متروکات او می باشد. نسخه دیگر در سال 728 نوشته شده و متعلق به کتابخانه اداره هند است .
مشاهده این هر دو نسخه عقیده ای را که در صدر این مقدمه اظهار داشته ایم که گلستان از اوایل امر دستخوش تصرفات گردیده ، تایید کرد زیرا هر چند اولی کمتر از سی سال و دومی کمتر از چهل سال پس از وفات شیخ سعدی نوشته شده آن هر دو گذشته از غلطها و سهوهای کتابتی با آنکه فقط هشت سال از یکدیگر فاصله دارند با هم و با نسخه های کهنه دیگر اختلافاتی دارند که جز تحریف و تصرف عمدی محمل دیگر بر نمی دارد .
در هر حال نسخه لرد گلینوی از نسخ گلستان که تاریخ کتابتش معلوم است کهنه ترین نسخه ای استکه تا کنون به نظر اینجانب رسیده و هر چند نه خالی از غلط کتابتی است و نه اطمینان می توان داشت که از تحریف و تصرف عمدی مبری بوده باشد از جهت نزدیک بودن به قلم شیخ سعدی تقریباً در عرض نسخه آقای بتزرگزاد است و بنابراین از اختلافاتی که با این نسخه دارد آنچه را قابل توجه دانستیم متعرض شدیم .
نسخه کتابخانه هند با آنکه یکی از قدیمیترین نسخه هاست این حیثیت را ندارد و از آن کمتر استفاده کردیم و چون این هر دو نسخه موقعی به دست ما آمد که چاپ کتاب نزدیک به اتمام بود نسخه بدلهایی را که از این دو کتاب اختیار کردیم جداگانه به آخر کتاب ضمیمه نمودیم تا مورد استفاده عموم گردد و اگر این کتاب به تجدید طبع رسید آن اختلافات را هم در پاورقی به نسخه بدلهای دیگر ملحق خواهیم ساخت .
از نسخه بدلهایی که اختیار کرده ایم هر کدام در نسخه های متعدد یافت شده ذکر ماخذ آنها را لازم ندانستیم و در آنچه اختصاص به نسخه کتابخانه سلطنتی داشت علامت «س» گذاشتیم . و در آنها که نسخه پاریس در آن منفرد بود علامت «پا» گذاشتیم و در نسخه های دیگر وجوهی که اختصاصی و قابل تعرض باشد نیافتیم .
چون منظور ما از تنظیم این نسخه فقط نزدیک شدن به حقیقت گلستان بود و به صورت چندان توجه نداشتیم در رسم الخط اهتمامی نورزیدیم و هر چه امروز معمول است بکار بدیم و البته اهل فضل می دانند که در کتابهای فارسی در مائه هفتم و هشتم میان دال و ذال تفاوت می گذاشتند و «پ» و «چ» را با «ب» و «ج» یکسان ، و «که» و «چه» را «کی» و «چی» می نوشتند و بعضی شیوه های دیگر از این قبیل در تحریر داشتند که به شرح آنها حاجت نیست . چیزی که قابل ذکر می دانیم این است که در نسخه اصفهان «توانگر» همه جا «تونگر» نوشته شده چنانکه نمی توان ساقط بودن الف را بر غفلت و غلط کتابتی حمل نمود .
دیگر اینکه کاتب در کلماتی مانند «هوی» و «مجری» مقید به رسم الخط عربی نشده و «هوا» و «مجرا» نوشته است چون کتاب فارسی است این روش را بی ضرر دانسته پیروی کردیم و چون این نسخه متن کتاب ما قرار داده شده یک صفحه از آن را عکس انداخته عیناً به این مقدمه ملحق ساختیم و تکمیل آگاهی را می گوییم که آن نسخه به صورت بیاض است .
به توضیح مشکلات و ایراد تحقیقات و تنظیم فهرست ها و مانند آ» نیز دست نبردیم چه ،‌منظور ما ، تنظیم متن گلستان بود و بس و آن کارها را که البته مفید و لازم است دیگران بهتر از ما کرده و خواهند کرد فقط از آقای یغمایی خواهش کردیم تحمل زحمت نموده فهرستی از اسامی اعلام که در گلستان مذکور است ترتیب دادند و آن را به آخر کتاب ملحق ساختیم .
در خاتمه برای ادای حق می نگاریم که سپاسگزاری ما در انجام این امر که شاید خدمتی به ادبیات ایران باشد اول به جناب آقای وزیر معارف است که در واقع موسس شدند و اسباب فراهم کردند . سپس نسبت به بزرگوارانی که اسم بردیم و به تسلیم نسخه های خود ما در این کار یاری نمودند .

بسم الله الرحمن الرحیم
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب .
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدر آید

 


اعملوا آل داود شکراً و قیل من عبادی الشکور
بنده همان به که ز تقصیر خویش
ورنه سزاوار خداوندیش
عذر بدرگاه خدای آورد
کس نتواند که بجای آورد

 


باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روی به خطای منکر نبرد .
ای کریمی که از خزانه غیب
دوستان را کجا کنی محروم
گبر و ترسا وظیفه خور داری
تو که با دشمن این نظر داری

 


فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمائی تربیتش نخل باسق گشته .
ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

 


در خبر است که سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم

 

شفیع مطاع نبی کریم
چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان
بلغ العلی بکماله کشف الدجی بجماله
قسیم جسیم نسیم و سیم
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
حسنت جمیع خصاله صلوا علیه و آله

 


هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بر دارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض کند بازش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید یا ملائکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد عفرت له دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم .
کرم بین و لطف خداوندگان
گنه بنده کرده است و او شرمسار

 


عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبارت معترف که ما عبدناک حق عبادتک و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ما عرفناک حق معرفتک .
گر کسی وصف او ز من پرسد
عاشقان کشتگان معشوقند
بی دل از بی بی نشان چگوید باز
بر نیاید ز کشتگان آواز

 


یکی از صاحبدلان سر به حیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی ازین معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحف کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت .
ای مرغ سحر عقش ز پروانه بیاموز
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
ای برتر از خیال و قیاس وگمان ووهم
مجلس تما گشت و به آخر رسید عمر
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
وز هرچه گفته‌اند وشنیدیم وخوانده‌ایم
ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

 


ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الحیب حدیثش که همچون شکر می خورندو رقعه منشاتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند به جهان و قطب دایره زمان و قائم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکربن سعد بن زنگی ظل الله تعالی فی ارضه رب ارض عنه و ارضه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراییده اند که الناس علی دین ملوکهم .
زانگه که ترا بر من مسکین نظرست
گر خود همه عیبها بدین بنده درست
گلی خوشبوی در حمام روزی
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
بگفتا من گلی نا چیز بودم
کمال همنشین در من اثر کرد
آثارم از آفتاب مشهورترست
هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
رسید از دست محبوبی به دستم
که از بوی دلاویز تو مستم
ولیکن مدتی با گل نشستم
وگرنه من همان خاکم که هستم

 


اللهم متع المسلمین بطول حیاته وضاعف جمیل حسناته و ارفع درجه اوادائه و ولاته و دمر علی اعدائه و شناته بما تلی فی القران من آیاته اللهم امن بلده و احفظ ولده .
لقد سعد الدنیا به دام سعده
کذلک ینشا لینته هو عرقها
وائده المولی بالویه النصر
وحسن نبات الارض من کرم البذر

 


ایزد تعالی و تقدس خطه پاک شیراز را بهیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگهدارد .
اقلیم پارس را غم از آسیب دهرنیست
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
برتست پاس خاطر بیچارگان و شکر
یارب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
تا بر سرش بود چو توئی سایه خدا
مانند آستان درت مامن رضا
بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
چندانکه خاک را بود و باد را بقا

 


یک شب تامل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خورم و سنگ سراچه دل بالماس آب دیده می سفتم و این بیتها مناسب حال خود می گفتم .
هر دم از عمر می رود نفسی
ای که پنجاه رفت و درخوابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
یار ناپایدار دوست مدار
نیک و بد چون همی بباید مرد
برگ عیشی به گور خویش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
ای تهی دست رفته در بازار
هر که مزروع خود بخورد نجوید
چون نگه می کنم نماند بسی
مگر این پنج روز دریابی
کوس رحلت زدند و بار نساخت
باز دارد پیاده راز سبیل
رفت و منزل بدیگری پرداخت
وین عمارت بسر نبرد کسی
دوستی را نشاید این غدار
خنک آنکس که گوی نیکی برد
کس نیارد ز پس ز پیش فرست
اندکی ماند و خواجه غره هنوز
ترسمت پر نیاوری دستار
وقت خرمنش خوشه باید چید

 


بعد از تامل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن غزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم .
زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

 


تا کی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس به رسم قدیم از در درآمد چندانکه نشاط ملاغبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
که فردا چو پیک اجل در رسد
بگو ای برادر به لطف و خوشی
به حکم ضرورت زبان درکشی

 


کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که به قیمت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مالوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست و کفارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقض رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام
زبان در دهان ای خردمند چیست
چو در بسته باشد چه داند کسی
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست
دو چیز طیره عقل ست دم فروبستن
کلید در گنج صاحب هنر
که جوهر فروشست یا پیلور
به‌وقت مصلحت آن‌به‌ که درسخن کوشی
به وقت گفتن و گفتم به وقت خاموشی

 

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق
چو جنگ آوری یا کسی بر ستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز

 


به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برو آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده .
پیراهن برگ بر درختان
اول اردی بهشت ماه جلالی
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
چون جامه عید نیکبختان
بلبل گوینده بر منابر قضبان
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

 


شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرم و درختان در هم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تارکش آویخته .
روضه ماء نهرها سلسال
آن پر از لالهای رنگارنگ
باد در سایه درختانش
دوحه سجع طیرها موزون
وین پر از میوه های گوناگون
گستردانیده فرش بوقلمون

 


بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضمیران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفائی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظرات و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطائل نباشد و گردش عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند .
به چه کار آیدت ز گل طبقی
گل همین پنج روز و شش باشد
از گلستان من ببر ورقی
وین گلستان همیشه خوش باشد

 


حالی که من این حکایت بگفتم دامن گل ریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعد وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیافزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد .
و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان الموید من السماء المنصور علی الاعداء عضد الدوله القاهره سراج المله الباهره جمال الانام مفخر السلام سعد بن الاتابک الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالهما و ضاعف جلالهما و جعل الی کل خیر مالهما و به کرشمه لطف خداونددی مطالعه فرماید .
گر التاف خداوندیش بیاراید
امید هست که روی ملال در نکشد
علی الخصوص که دیباچه همایونش
نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست
ازین سخن که گلستان نه‌جای دلتنگیست
بنام سعد ابوبکر سعدبن زنگیست

 


دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یاس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحب دلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلی گردد به زیور قبول امیر کبیر عالم عادل موید مظفر منصور ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذالغربا مربی الفضلا محبت الاتقیا افتخار آل فارس یمین الملک ملک الخواص فخر الدوله والدین غیاث الاسلام و المسلمین عمده الملوک و السلاطین ابوبکربن ابی نصر اطال الله عمره و احل قدره و شرح صدره و ضاعف اجره که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق .
هر که در سایه عنایت اوست
گنهش طاعتست و دشمن دوست

 


به هر یک از سایر بندگان حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولیترست که در حضور که آن به تصنع نزدیک است و این از تکلف دور
پشت دو تای فلک راست شد از خرمی
حکمت محض است اگرلطف جهان آفرین
دولت جاوید یافت هرکه نکونام زیست
وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
خاص کند بنده ای مصلحت عام را
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
حاجت مشاطه نیست روی دلارام را

 


تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنا بر آن است که طایفه ای حکما هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطی است یعنی ردنگ بسیار می کند و مستمع بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم .
سخندان پروروده پیر کهن
مزن تا توانی به گفتار دم
بیندیش و آنگه برآور نفس
به نطق آدمی بهترست از دواب
بیندیشد آنکه بگوید سخن
نکو گوی گر دیر گوئی چه غم
وز آن پیش بس کن که گویند بس
دواب از توبه،گر نگوئی صواب

 


فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاه به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید .

 

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله 215   صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلودمقاله گلستان سعدی ( متن کامل )